|
روزی بود و روزگاری. در زمان های قدیم دریک جنگل تناور وانبوه که درختان بلند و وسیع زیادی داشت حیوانات زیادی زندگی می کردند.اما در لابه لای آن جنگل پشت شاخ و برگ بوته های تمشک آهوی کوچولویی زندگی می کرد.اما او پدر و مادر نداشت .چون شکارچی های خویس مادر و پدر او را از بین برده بودند.دقیقن پشت لانه ی آهو کوجولو غاری وجود داشت.داخل آن غار هم یک شیر زندگی می کرد. آن شیر خیلی مغرور و دل سنگ بود.اوخود را به عنوان پادشاه اعلام کرده بود.اوهرروز حیوانات کوچولو و بیچاره را درسته قورت می داد.هر روز و روز تعداد حیوانات کم تر وکم تر می شد.فردا ی آن روز تولد آهو کوچولو بود ولی خیلی از دوستانش پیش او نبودند.آهو کوچولو خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت شیر را از بین ببرد.بالاخره اودست به دست دوستانش شیر را از بین بردوصلح صفا را به جنگل بخشید.با نبودن شیر جنگل خیلی سکوت و آرامش پیدا کرد و دیگر صدای غرش وزوزه ی آن شیر به گوش نمیرسید. بچه ها به نظر شما از این داستان چه نتیجه ای میگیریم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:59  توسط سحر مهدوی پیام
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:7  توسط سحر مهدوی پیام
|
پروانه روی گل نشست زندگیشو براش گفت
از آواز پرندگان از آواز بلبل گفت از خدایی گفت که دریا را آفرید بر روی دریا موجهای زیبا کشید گل چشمهارا بست و خواب را آغاز کرد گرچه خواب بود اما زیبایی رااحساس کرد
شعر : سحر مهدوی پیام
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:54  توسط سحر مهدوی پیام
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||